بررسی نظریه تأثیرپذیری قرآن از ابیونیان در اعتقاد به تحریف بایبل

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه مطالعات قرآنی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

چکیده

دسته‌ای از قرآن‌پژوهان غربی که معتقدند قرآن قائل به تحریف تورات و انجیل است، در توجیه منشأ این تحریف‌باوری به وجود فرقه‌ای یهودی‌مسیحی موسوم به ابیونیان در دوران پیشااسلامی استناد می‌کنند که به زعم آنان معتقد به تحریف تورات و/یا انجیل بوده‌اند. این مقاله با کنارگذاشتن صغرای استدلال، یعنی اعتقاد قرآن به تحریف تورات و انجیل، به کبرا و نتیجۀ آن می‌پردازد و با بررسی کهن‌ترین منابع تاریخی دربارۀ ابیونیان مشخص می‌کند که تحریف‌باوری ابیونیان موضوعی اثبات‌نشده است؛ اما حتی اگر بر اساس منابع غیرمعتبر، ابیونیان را تحریف‌باور بدانیم، انگیزه‌های آنها در این اعتقاد چنان در تضاد با دستگاه اعتقادی قرآن است که به هیچ وجه نمی‌توان قرآن را در چنین اعتقادی میراث‌برِ آنان دانست.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

A Consideration of the Theory of the Qur’an’s Influence from Ebionites in its Belief in the Distortion of the Bible

نویسنده [English]

  • Mohammad Ali Tabatabaee (Mehrdad)
Assistant professor, Department of Quranic Studies, Institute for Humanities and Cultural Studies
چکیده [English]

A group of Western Quranic researchers, who maintain that the Qur’an believes in the distortion of the Torah and the Gospel, have sought to accounted for the Quranic belief in distortion by an appeal to the existence of a Jewish-Christian sect, known as Ebionites, in the pre-Islamic era. In their view, this sect believed in the distortion of the Torah and/or the Gospel. In this paper, I sidestep the minor premise of the argument, that is, the Quranic belief in the distortion of the Torah and the Gospel, and concern myself with its major premise and the conclusion. With a survey of the earliest historical sources about Ebionites, I show that there is no reliable evidence that Ebionites believed in the distortion of the Bible. Even if we trust unreliable sources and admit that they did, then their motivations for the belief in distortion are in conflict with the Quranic belief system such that the Qur’an cannot plausibly be said to have inherited the Ebionite belief in this regard.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Distortion
  • the Torah
  • the Gospel
  • the Qur'an
  • Ebionites
  • Christians

مقدمه

 هانس یوآخیم شوپس (Hans Joachim Schoeps) را معمولاً به کتاب معروفش دربارۀ ابیونیان می‌شناسیم. فارغ از درستی یا نادرستی نظریات او در آن کتاب، که همگی مبتنی بر منابعی مشکوک از نظر تاریخی است و با نقد جدی تاریخ‌پژوهان مسیحیت مواجه شده است (نک.: ادامه)، آنچه در اینجا محل توجه ما است، نظریه‌ای است که او در پایان کتابش دربارۀ تأثیرپذیری اسلام از ابیونیان مطرح کرده است؛ مخصوصاً در موضوع خاص اعتقاد به تحریف بایبل. به دلیل اهمیت بحث شایسته است بخش‌هایی از سخنان شوپس را در اینجا عیناً نقل کنیم.

شوپس در فصل پایانی کتابش با عنوان جایگاه مسیهودیان در تاریخ دین، بخشی را به «تأثیر ماندگار مسیهودیان» (Schoeps, 1968: 136ff) اختصاص می‌دهد و می‌گوید:

ابیونیان سرانجام در قرن پنجم در بخش شرقی سوریه منقرض شدند. اما بسیاری از آموزه‌های محوری‌شان در ادیان آن زمان تأثیراتی بر جای نهاد و سپس در دورۀ نزاع‌های مونوفیزیتی، از طریق نسطوریان وارد عربستان شد. بنابراین، مسیحیت عربی‌ای که محمد در آغاز فعالیت علنی‌اش با آن مواجه شد دین حکومتی بیزانس نبود، بلکه مسیحیتی منشعب‌شده و متأثر از ابیونیان و دیدگاه‌های مونوفیزیتی بود. بسیاری از آن اعتقادات از این طریق وارد آموزه‌های اسلامی شد. هرچند آن تأثیرات چندان واضح و قابل تشخیص نیست (Ibid.: 136-7).

او پس از اشاره به تأثیرپذیری‌های منداییان از ابیونیان در مسائلی مانند قربانی و معبد، و نیز تأثیرپذیری برخی فرقه‌های شیعی مثل دروزیان و نصیریان از ابیونیان، به مفهوم ابیونیِ «پیامبر راستین» اشاره می‌کند که از نظر او مستقیماً در آموزه‌های خود پیامبر اسلام تأثیر گذاشته، چنان‌که در منداییان و مانویان نیز تأثیر گذاشته است (Ibid.: 138). بنابراین، از نظر شوپس، ابیونیان و مسلمانان در اصول مهمی نظیر توحید (Ibid.: 139) و نبوت دقیقاً یکسان می‌اندیشیده‌اند؛ اما علاوه بر اینها در بسیاری دیگر از فروع دینی مانند تطهیر، قبله و احکام خوراکی‌ها هم هم‌نظر بوده‌اند (Ibid.: 140). از اینجا است که سرانجام بحث به مسئلۀ تحریف بایبل کشیده می‌شود که از نظر شوپس یکی دیگر از جزئیات مشترک میان قرآن و عقاید ابیونیان است:

مفهوم خاص فقرات محرف نیز نقشی مهم در مأموریت آگاهانۀ محمد در احیای شریعت ایفا می‌کند؛ عزیر (عزرا) به طور خاص کراسه‌های یهودی را تحریف کرده است (سورۀ 2: 70، 154، 169، 207 و ...). [...] محمد نیز مانند ابیونیان، می‌خواست غلط‌های راه‌یافته به شریعت را اصلاح کند. البته نمی‌توان ارتباط میان محمد و ابیونیان را اثبات کرد، اما امتداد سنت‌ها میان این دو قابل مشاهده است (Ibid.: 139-140).

شوپس، هرچند نمی‌تواند با قاطعیت از تأثیرپذیری قرآن از ابیونیان سخن بگوید (به این دلیل که ابیونیان دست‌کم دو قرن پیش از ظهور اسلام منقرض شده‌اند) با این ‌حال آشکارا در پی القای این مطلب است که اسلام در جزئیاتی مانند تحریف‌باوری، غیرمستقیم از ابیونیان متأثر بوده است. به نظر می‌رسد نخستین بار ونزبرو بود که این ایده را از شوپس گرفت و آن را به فضای قرآن‌پژوهی غرب معرفی کرد. او در بخش دوم کتاب معروف خود، محیط فرقه‌ای، این ایدۀ شوپس را مطرح کرد و تأثیرپذیری قرآن از ابیونیان در مسئلۀ تحریف را یکی از نقاط اصلی این تأثیرپذیری دانست (Wansbrough, 1978: 52)؛ در حالی ‌که معتقد بود مشابهت‌های دیگر، از قبیل حرمت شراب، غسل، و بحث دربارۀ تغییر قبله، جزء نقاط فرعی به شمار می‌رود (Ibid.).

به این ترتیب، ایده‌ای که خود شوپس آن را با تردید و عدم قطعیت بیان کرده بود، به شکلی نسبتاً قطعی به فضای قرآن‌پژوهی غرب راه یافت؛ به گونه‌ای که، مثلاً، کلبرگ و امیرمعزی در مقدمۀ کتابشان دربارۀ کتاب القرائات سیاری، به‌سادگی ابیونیان را یکی از منابع تأثیرگذار بر قرآن در اعتقاد به تحریف بایبل معرفی کرده‌اند (Kohlberg & Amir-Moezzi, 2009: 2). تأثیر غیرمستقیم این ایده را، برای نمونه، در کتاب معروف حوا لاتساروس‌ـ‌یافه با عنوان جهان‌های درهم‌تنیده: اسلام سده‌های میانه و نقد بایبل می‌توان دید که اصرار دارد جریان نقادی بایبل در جهان اسلام، در نقدهای پیشااسلامی فرقه‌هایی از قبیل ابیونیان ریشه دارد؛ هرچند او صریحاً از این فرقه نام نمی‌برد (نک.: Lazarus-Yafeh, 1992: xi, 18-9).[i]

دربارۀ دعاوی بالا، از دو منظر می‌توان سخن گفت؛ نخست بحث دربارۀ صغرای قضیه؛ یعنی اینکه اصلاً آیا قرآن معتقد به تحریف بایبل هست یا خیر. این موضوعی است که خوش‌بختانه در سال‌های اخیر توجهات بسیاری را به خود جلب کرده و بسیاری از محققان، چه در غرب و چه در جهان اسلام، در آثار جداگانه نشان داده‌اند که اساساً طبقه‌بندی قرآن در زمرۀ معتقدان به تحریف بایبل خطایی پسینی است؛ یعنی خطایی است ناشی از فرافکنی نوعی اعتقاد متأخر اسلامی بر منابع کهن اسلام، مانند قرآن. مثلاً فاریاب شش دسته از آیات ناظر به تحریف را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده است که فقط یکی از آنها، یعنی آیۀ 41 مائده، و آن هم با اتکا به روایات اسباب نزول می‌تواند حاکی از وقوع تحریف لفظی در تورات باشد (فاریاب، 1388: 143). اما احمدی در بررسی تفصیلی این موضوع به این نتیجه رسید که از میان شش معنایی که برای تحریف بیان شده، قابل دفاع‌ترین آنها از نگاه قرآن «کتمان مبتنی بر فرامتن» است، نه تحریف لفظی متن مکتوب (احمدی، 1393: 73-192). توفیقی نیز در مقاله‌ای کوتاه پس از بررسی آیاتی که معمولاً برای اثبات تحریف تورات و انجیل بدان‌ها استناد می‌شود، از جمله آیۀ 41 مائده، استدلال می‌کند که «هیچ یک از آیات مذکور بر تحریف تورات و انجیل دلالت نمی‌کند» (توفیقی، 1395: 134). مسعودی و صادق‌نیا نیز در پژوهش اخیرشان نشان داده‌اند که آیات قرآن «دلالت روشنی بر تحریف لفظی کتاب مقدس ندارند» (مسعودی و صادق‌نیا، 1396: 38)؛ از سوی دیگر، سلامی و ایازی نیز در پژوهش دیگری به این نتیجه رسیده‌اند که منظور قرآن از «تورات و انجیل» هیچ‌گاه کتاب‌های غیرموجود نیست؛ بلکه همواره این دو عنوان را برای اشاره به کتب رایج در بین اهل کتابِ عصر نزول، که امروزه نیز موجود است، به کار برده است (نک.: سلامی و ایازی، 1397). نگارندۀ این مقاله نیز در رسالۀ دکتری خود به‌تفصیل ابعاد مختلف این موضوع را، مخصوصاً از منظر زبان‌شناختی، بررسی کرده و به این نتیجه رسیده است که انتساب ایدۀ تحریف به قرآن به هیچ وجه قابل دفاع نیست (نک.: طباطبایی، 1396: 183-340).

در میان قرآن‌پژوهان غربی نیز بسیارند کسانی که با تحلیل آیات قرآن به این نتیجه رسیده‌اند که قرآن بیشینه از «کتمان» و «تحریف معنوی» تورات و انجیل سخن می‌گوید؛ چنان‌که مثلاً می‌توان در پژوهش‌های ویلیام مویر (Muir, 1850)، ایگناتیو دی متّئو (Di Matteo, 1922)، مونتگمری وات (Watt, 1955-6: 53)، جان برتن (Burton, 1992)، گوردون نیکل (Nickel, 2011: 26-66)، و گابریل سعید رینولدز (Reynolds, 2010: 196-202) دید (برای تفصیل بیشتر نک.: طباطبایی، 1397 الف).

اما اگر عجالتاً از این صغرای قضیه صرف‌نظر کنیم، این مقاله در پی آن است که نشان دهد استدلال شوپس و پیروانش از لحاظ کبروی نیز کاملاً مردود است؛ یعنی حتی اگر قرآن قائل به تحریف تورات و انجیل هم می‌بود، باز نمی‌توانستیم آن را متأثر از ابیونیان بدانیم. به دو دلیل؛ یکی اینکه کبرای قضیه ثابت‌شده نیست (یعنی اینکه ابیونیان قائل به تحریف بایبل بوده‌اند)؛ دیگر اینکه حتی اگر کبرای قضیه هم درست باشد، نتیجۀ این استدلال درست نیست؛ یعنی حتی اگر سخن شوپس درست باشد و ابیونیان قائل به تحریف هم باشند، موانعی وجود دارد که باعث می‌شود نتوانیم قرآن را در این زمینه متأثر از ابیونیان بدانیم.

بنابراین، مقاله شامل دو بخش اصلی است: اول، بررسی اعتقادات ابیونیان دربارۀ بایبل که نشان می‌دهد بر اساس کهن‌ترین منابع موجود آنها اساساً به تحریف بایبل معتقد نبوده‌اند؛ و دوم، بررسی نتیجۀ استدلال بر فرض صحت صغرا و کبرا که نشان می‌دهد به دلایلی راه برای رسیدن به آن نتیجۀ مطلوب بسته است. اما پیش از هر چیز، مروری بر آنچه امروزه دربارۀ ابیونیان می‌دانیم، ضروری به نظر می‌رسد.

1. شناخت ما از ابیونیان

ابیونی‌ها گروهی از مسیهودیان بودند که عمدتاً در مناطق مختلفی از مدیترانه ساکن بودند و در میانۀ قرون دوم تا چهارم میلادی زندگی می‌کردند (Ehrman, 2003a: 12؛ اطلاعات بیشتر در: Ehrman, 2003b, chap. 6). ریشه، تاریخ و ویژگی‌های متمایزکنندۀ ابیونیان همواره معرکۀ آرا بوده است؛ اما این احتمال قوی است که تاریخ پیدایش ابیونیان مربوط به همان اوایل مسیحیت باشد، یعنی زمانی که بیشتر مسیحیان هنوز یهودی بودند و برخی از آنها تقید به آداب و شریعت یهودی را حفظ کردند (Wilken, 2005).

آنها موحد و منکر الوهیت مسیح بودند؛ اما برخلاف یهودیان مسیح را قربانی گناهان انسان‌ها می‌دانستند، و چون او را تنها قربانی مقبول می‌دانستند، از خوردن گوشت خودداری می‌کردند. چون معمولاً گوشت‌های مصرفی در آن زمان از محل قربانی برای خدایان تهیه می‌شد (Ehrman, 2003a: 12). به قول هکینن آنان را می‌توان مسیحیان محافظه‌کاری خواند که بیشتر به مسیحیت فلسطینی قرن اول پای‌بند بودند تا مسیحیت پولسی (Häkkinen, 2005: 275).

گفته می‌شود کراسۀ (scripture) آنها کتابی موسوم به انجیل ابیونیان یا عبرانیان بوده که متأسفانه به‌کلی از میان رفته است؛ با این ‌حال نقل‌قول‌های مختصری از آن در آثار مخالفانشان، مخصوصاً اپیفانیوس (فرقه‌نگار قرن چهارم) یافت می‌شود. بر اساس این نقل‌قول‌ها، می‌توان چنین برداشت‌هایی دربارۀ آن کتاب داشت: احتمالاً به زبان یونانی بوده، نوعی جمع میان اناجیل همنوا بوده است، چنان‌که مثلاً ندای آسمانی در هنگام تعمید عیسی را سه بار، و هر بار مطابق نقل یکی از این اناجیل، نقل کرده است (Ehrman, 2003a: 12). زمان نگارش این انجیل را به طور حدسی مربوط به اوایل قرن دوم میلادی دانسته‌اند (Ibid.: 13؛ برای ترجمۀ انگلیسی بخش‌های بازیابی‌شدۀ آن نک.: Ibid.: 13-4).

به ‌هر روی، امروزه اطلاعات ما از آنان عمدتاً بر گزارش‌هایی مبتنی است که مخالفانشان، یعنی فرقه‌نگاران مسیحی قرون نخست، دربارۀ آنان ثبت کرده و به دست ما رسانده‌اند. تصویر کلی برآمده از این منابع دربارۀ ابیونیان این است که آنان یهودیانی بودند که عیسای ناصری را به عنوان ماشیَح (مسیح) پذیرفتند، اما هویت یهودی خود را کنار نگذاشتند. آنها با تقید به ختنه، رعایت شبات، گرامی‌داشتِ اعیاد یهودی (یوم کیپور، پسح) و رعایت احکام خوراکی‌ها (مثلاً نخوردن گوشت خوک) و دیگر آیین‌های یهودی، پای‌بندی به شریعت موسوی را ادامه دادند. پولس رسول را به دلیل آنکه شریعت موسوی را منسوخ دانسته بود، شماتت می‌کردند. همچنین، عیسی را هم پیامبری در میان پیامبران دیگر می‌دانستند و تولد او از باکره را رد می‌کردند (Wilken, 2005: 2595-6). با توجه به بی‌دقتی در کاربرد نام‌هایی از قبیل «ابیونی» و «نزاری» در منابع کلاسیک، کاملاً محتمل است که عنوان «ابیونی» لقبی رایج برای معرفی هر گونه فرقۀ مسیهودی بوده باشد که بر اجرای احکام شریعت موسوی اصرار داشته‌اند (Ibid.: 2596).

در واقع، مهم‌ترین مشکل تحقیق دربارۀ ابیونیان همین بی‌دقتی و ناهماهنگی منابع کلاسیک دربارۀ آنها است؛ چراکه لحن این منابع شدیداً جدلی است و هدف اصلی‌شان تخریب چهرۀ ابیونیان است. هکینن، از صاحب‌نظران عرصۀ ابیونی‌پژوهی، در این‌ باره می‌گوید:

یکی از مشکلات تحقیق دربارۀ ابیونیان، لحن شدیداً جدلی منابعی است که آنها را به ما معرفی می‌کنند. فقط پاره‌هایی از متونی که تولید یا استفاده کرده‌اند بر جای مانده است که حتی همین هم بر اساس گزینش و نقل‌قول‌های هدفدارِ همان منابع جدلی است. بنابراین، تقریباً محال است که بتوان تصویری واضح و درخور اعتماد از لحاظ تاریخی از اعتقادات ابیونی ترسیم کرد. با این ‌حال برخی ویژگی‌های متمایزکنندۀ این جنبش را می‌توان بر اساس این متون به دست آورد (Häkkinen, 2005: 248).

هکینن با چنین نگاهی، حداکثر تلاش خود را کرده است تا به تصویری حتی‌الامکان دقیق‌تر از ابیونیان برسد؛ بنابراین در تمام پژوهش خود، همواره با نگاهی منتقدانه و جزئی‌نگر به گزارش‌های منابع کلاسیک دربارۀ ابیونیان نگریسته و کوشیده است از خلال نکات مشترک و مطالب متعارض در این گزارش‌ها اندکی به حقیقت نزدیک‌تر شود. برای این کار او گزارش‌های ژوستین، ایرنائوس، هیپولیتوس، اوریگن، اوسبیوس قیصری، اپیفانیوس و جروم را دربارۀ ابیونیان با دقت بررسی کرده است. باید توجه داشت که اطلاعات کلاسیک دربارۀ ابیونیان در خلال منابع سه قرن پراکنده است: از میانۀ قرن دوم تا میانۀ قرن پنجم میلادی. اما این لزوماً بدان معنا نیست که ابیونیان در تمام طول این مدت وجود داشته‌اند، چراکه بسیاری از این منابع صرفاً بازگوکنندۀ مطالب منابع پیشین هستند (Wilken, 2005: 2596).

2. تحریف‌باوری ابیونیان

طبق آنچه در مقدمۀ مقاله آمد، در اینجا صغرای استدلال شوپس و پیروانش را نادیده می‌گیریم و فرض را بر آن می‌گذاریم که قرآن قائل به تحریف تورات و/یا انجیل باشد. اکنون پرسش دربارۀ کبرای قضیه است: آیا واقعاً ابیونیان به تحریف بایبل معتقد بوده‌اند؟ برای پاسخ به این پرسش، دو دسته منبع پیش رو داریم: نخست، همان منابع کلاسیک مسیحی، که هکینن گزارش مفصلی از آنها می‌دهد؛ دوم، پژوهش‌های ابیونی‌شناسان معاصر، که در میان آنها فقط شوپس است که ابیونیان را به تحریف‌باوری متهم می‌کند. بنابراین، کتاب شوپس را مبنای بررسی قرار می‌دهیم.

2. 1. تحریف‌باوری ابیونیان در منابع کلاسیک مسیحی

از توضیحات هکینن برمی‌آید که ژوستین هیچ سخنی از ابیونیان به میان نیاورده است. اما هر جا از مسیهودیان سخن گفته آنها را «خویشان و برادران» خویش خطاب کرده و هرگز در زمرۀ منحرفان قلمدادشان نکرده است (Häkkinen, 2005: 249). در واقع، ابیونیان نخستین بار در رساله‌های نیمۀ دوم قرن دوم ظاهر می‌شوند. نخستین یادکرد از آنها در رساله‌ای بوده است که ایرنائوس از آن در نگارش کتابش، معروف به ضد انحرافات دینی،[ii] استفاده می‌کرده است. ایرنائوس غیر از آنچه در آن رساله یافته، خود هیچ اطلاعات دیگری از ابیونیان نداشته است (Ibid.: 250). به گفتۀ ایرنائوس، ابیونیان تورات را دقیقاً رعایت می‌کردند و به سبک زندگی یهودی مقید بودند (Ibid.: 258).

به قرن سوم که می‌رسیم، اوریگن اطلاعات نسبتاً در خور اعتمادتری از ابیونیان عرضه می‌کند؛ شاید به این دلیل که احتمالاً با آنها در تماس بوده است. اما ظاهراً او همۀ مسیهودیان (از جمله نزاریان) را «ابیونی» می‌خوانده است (Ibid.: 254-5). البته اوریگن از کتابی موسوم به انجیل عبرانیان یاد می‌کند و حتی از آن مطالبی هم نقل می‌کند، بدون آنکه آن را به ابیونیان ربط دهد. اما بعدها اِوِسِبیوس دربارۀ ابیونیان می‌گوید: «آنها فقط از انجیل به اصطلاح عبرانیان استفاده می‌کردند و اتکای چندانی به دیگر اناجیل نداشتند» (Ibid.: 261).

اپیفانیوس نیز تحت تأثیر اوسبیوس می‌گوید: «آنها انجیل متی را قبول دارند. چون آنان نیز مانند پیروان سرینتوس (Cerinthus) و مرینتوس (Merinthus) فقط از این انجیل استفاده می‌کنند. آنها آن را انجیل عبرانیان می‌خوانند که البته نام درستی است؛ چراکه متی تنها شخصیت عهد جدید است که انجیل را به زبان عبری و با حروف عبری منتشر و اظهار کرد». اپیفانیوس از طرفی باور داشت که انجیل متی در اصل به عبری نوشته شده است و ابیونیان از همان اصل عبری استفاده می‌کنند. از سوی دیگر، او انجیلی را که ابیونیان استفاده می‌کردند به زبان یونانی در اختیار داشت، چنان‌که از نقل‌قول‌هایش برمی‌آید (Ibid.: 261).[iii]

اپیفانیوس ادعا می‌کند که ابیونیان نسخه‌ای از انجیل متی را استفاده می‌کنند «که کامل نیست و تحریف شده است». نقل‌قول‌ها نشان می‌دهد آن انجیل تلفیقی هماهنگ از اناجیل همنوا (چیزی شبیه به دیاتسّارون) بوده است؛ هرچند در مجموع بازتاب‌دهندۀ الاهیات خاص ابیونی است؛ چراکه با ذکر کارهای یوحنای تعمیددهنده آغاز می‌شود و در آن هیچ سخنی از تولد یا دوران کودکی عیسی نیست. یوحنای تعمیددهنده به جای ملخ، نان‌های عسلی می‌خورد (چراکه ابیونیان خوردن گوشت را حرام می‌دانند) (Ibid.: 262).

عباراتی که اپیفانیوس از انجیل عبرانیان نقل می‌کند همان عباراتی است که معمولاً در اناجیل همنوا یافت می‌شود، به جز این گفتۀ منسوب به عیسی: «من آمده‌ام تا قربانی را منسوخ کنم و اگر شما دست از این کار برندارید، پلیدی دست از شما برنخواهد داشت» (Ibid.: 263).

آنچه باعث می‌شود گزارش‌های اپیفانیوس دربارۀ ابیونیان این قدر متفاوت با پیشینیان باشد، این واقعیت است که او برای نخستین بار نوشته‌های منسوب به کلمنت (Pseudo-Clementine Writings)[iv] را به ابیونیان ربط می‌دهد و بر همین اساس است که اپیفانیوس برای نخستین بار اتهام تحریف‌باوری را متوجه ابیونیان می‌کند.

به نظر هکینن، از آنجا که ابیونیان در آن نوشته‌ها به نام یاد نشده‌اند، پیوند میان این دو باید بر اساس استنباطات شخصی اپیفانیوس باشد. او یا این نوشته‌ها را از خود ابیونیان به دست آورده یا فکر کرده است که این نوشته‌ها از آن‌رو که شباهت بسیار به اعتقادات ابیونی دارند باید متعلق به ابیونیان باشند (Ibid.: 257). حتی پس از اپیفانیوس هم، وقتی به جروم می‌رسیم می‌بینیم که او هیچ اطلاعات جدیدی دربارۀ ابیونیان ندارد و به نظر می‌رسد از آنان به مثابه‌ای پدیده‌ای مربوط به دوران گذشته یاد می‌کند (Ibid.: 258).

این سیر تاریخی نشان می‌دهد که چقدر اطلاعات ما دربارۀ ابیونیان مبتنی بر گزارش‌های مشکوک و کمتر در خور اعتماد است. اکنون اگر بخواهیم بر اساس همین منابع دربارۀ رویکرد ابیونیان به بایبل قضاوت کنیم، تصویری نامنسجم و گیج‌کننده به دست خواهیم آورد. از طرفی ایرنائوس خبر می‌دهد که ابیونیان تورات را دقیقاً رعایت می‌کردند و به سبک زندگی یهودی مقید بودند. اما از سوی دیگر، اپیفانیوس می‌گوید آنها «تمام اسفار خمسۀ موسی را قبول نداشتند، بلکه برخی فقرات آن را کنار می‌گذاشتند» (Ibid.: 258). در میان این دو قول متعارض، هکینن معتقد است قول دوم در خور اعتماد نیست، چون از کتاب الکازای گرفته شده است که علی‌القاعده نمی‌تواند ربطی به ابیونیان داشته باشد (Ibid.: 259). پس اگر ملاک ما گزارش ایرنائوس باشد، به نظر می‌رسد مشکل ابیونیان «تحریف معنوی» بوده است؛ چراکه او می‌گوید ابیونیان کتاب‌های انبیا را نیز می‌خوانده‌اند اما آنها را «به طرزی عجیب» تفسیر می‌کرده‌اند (Ibid.: 259).

ایرنائوس که کهن‌ترین منبع ما در شناخت ابیونیان است، آنها را چنین توصیف می‌کند:

آنان که ابیونیان خوانده می‌شوند، قبول دارند که جهان آفریدۀ خدا است؛ اما دیدگاه‌هایشان دربارۀ پروردگار شبیه به دیدگاه‌های سرینتوس و کارپوکراتس (Carpocrates) است. فقط از انجیل متی استفاده می‌کنند و پولس رسول را قبول ندارند، چراکه معتقدند او از شریعت موسوی مرتد شده است. دربارۀ مکتوبات انبیا، مجدانه تمام تلاششان را می‌کنند تا آنها را تفسیر [به رأی؟] کنند. به ختنه و دیگر آیین‌های شریعت و اعمال زندگی یهودی مقیدند، و حتی اورشلیم را می‌پرستند، چنان‌که گویی خانۀ خدا بوده است (Ibid.: 265, citing Against Heresies, 1.26.2).

گزارش بالا نشان می‌دهد در کهن‌ترین گزارش دربارۀ ابیونیان هیچ حرفی از تحریف‌باوریِ آنها در میان نیست. تنها مشکل این است که آنها نوشته‌های انبیا را به روش خاصی تفسیر می‌کرده‌اند و از عهد جدید هم فقط انجیل متی را قبول داشته‌اند. باید توجه داشت که در قرن دوم میلادی، هنوز اناجیل اربعه وضعیت قانونی و کراسگیِ (scripturality) کنونی را نیافته بودند و اینکه گروهی در آن زمان صرفاً به یک انجیل معتقد بوده باشند، لزوماً به معنای اعتقاد آنها به تحریف اناجیل نیست.

اما علاوه بر گزارش بالا، گزارش اپیفانیوس هم هست که می‌گوید ابیونیان با ایلیا، داود، سمسون و همۀ پیامبران دشمن بوده‌اند. از نظر هکینن، احتمالاً اپیفانیوس این اطلاعات را از نوشته‌های منسوب به کلمنت گرفته است؛ چون در این نوشته‌ها است که علاوه بر شخصیت‌های بالا، خود عهد قدیم هم به باد انتقاد گرفته شده است (Ibid.: 259-60). پیش‌تر گفتیم که اپیفانیوس نخستین کسی است که نوشته‌های منسوب به کلمنت را به ابیونیان ربط داده و این کار او احتمالاً حاصل استنباط شخصی بوده است. اگر واقعاً چنین باشد، باید به همۀ گزارش‌های حاکی از رویکرد منفی ابیونیان به بایبل به دیدۀ تردید نگریست.

به عبارت دیگر، تا آنجا که از کهن‌ترین منابع مانند آثار ژوستین و ایرنائوس برمی‌آید، ابیونیان یا اصلاً جزء فرقه‌های منحرف شمرده نمی‌شده‌اند، یا اگر هم چنین بوده، هیچ سخنی از تحریف‌باوریِ آنها به میان نیامده و فقط مسیح‌شناسیِ خاص‌شان نقد شده است. اما از زمانی که اپیفانیوس، به غلط یا درست، نوشته‌های مملو از تحریف‌باوریِ منسوب به کلمنت را مرتبط با ابیونیان دانست، این تصور که ابیونیان به تحریف بایبل معتقد بوده‌اند در میان عالمان مسیحی شیوع یافت و به باوری عمومی تبدیل شد؛ در حالی ‌که تقریباً از همان زمان‌ها ابیونیان در حال انقراض بودند و نه خودشان می‌توانسته‌اند این تصویر مخدوش را ترمیم کنند، و نه دیگر کسی به آنها دسترسی داشته تا از حقیقت آگاهی یابد.

با این اوصاف، به نظر می‌رسد تا زمانی که اسناد دست اول و روشنگرانه‌ای از خود ابیونیان به دست نیاید، هر گونه اظهارنظر قطعی دربارۀ ابیونیان بر اساس منابع فرقه‌نگارانۀ کلاسیک غیرممکن است و حتی انتساب انگارۀ تحریف‌باوری هم به آنها پذیرفتنی نیست. اگر چنین باشد، خودبه‌خود اصل قضیه‌ای که به دنبال پاسخ بدان بودیم، منتفی خواهد بود: اصلاً معلوم نیست که ابیونیان قائل به تحریف بایبل بوده باشند تا بخواهیم بر سر تأثیرپذیری قرآن از آنها در این موضوع خاص بحث کنیم.

جالب است که دیگر محققانی هم که پژوهش‌هایشان دربارۀ ابیونیان را صرفاً بر منابع کلاسیک مبتنی کرده‌اند، کمابیش به نتایج مشابهی رسیده‌اند؛ مثلاً فاینلی که رسالۀ دکترایش را به شناسایی ابیونیان بر اساس پنج منبع کلاسیک مسیحی (ایرنائوس، ترتولیان، اوریگن، اوسبیوس و اپیفانیوس) اختصاص داده است، در پایان به این نتیجه می‌رسد که احتمالاً تنها انحراف دینی آنان از مسیحیت راست‌پندار اعتقادات خاصشان دربارۀ شأن نبوی و غیرالاهی مسیح بوده است؛ ضمن اینکه در این میان اطلاعات اپیفانیوس کمتر از دیگران در خور اعتماد است (Finley, 2009: 295-9).

بنابراین، شایسته است به اتهامِ تحریف‌باوریِ ابیونیان، که از اپیفانیوس آغاز می‌شود، کاملاً به دیدۀ تردید بنگریم، مگر اینکه منبع ابیونی معتبری یافت شود که چنین اتهامی را اثبات کند.

2. 2. تحریف‌باوری ابیونیان بر اساس پژوهش شوپس

در قسمت پیشین گفتیم که از قرن چهارم به بعد، اپیفانیوس منبع خاصی به نام نوشته‌های منسوب به کلمنت را به ابیونیان ربط داد و چنان از آنها استفاده کرد که گویی این منابع بازتاب‌دهندۀ عقاید ابیونیان هستند. گفتیم که تا پیش از او هیچ کس چنین ادعایی نکرده و این ادعای اپیفانیوس هم احتمالاً بر نوعی اجتهاد شخصی مبتنی بوده است که دلیلی بر درستی آن در دست نیست. با این ‌حال، شوپس در کتابی که به طور خاص برای معرفی ابیونیان نگاشته، سه منبعِ به زعمِ او ابیونی را مبنای کار خود قرار داده است که خود تصریح می‌کند به سبب آنکه پاره‌پاره و پراکنده در آثار دیگران آن هم به صورت دستکاری‌شده هستند، استفاده از آنها با تردیدها و دشواری‌های بسیار روبه‌رو است (Schoeps, 1968: 13-4). اما به ‌هر حال او آنها را مبنای کار خود قرار داده است. آن سه منبع عبارت‌اند از: 1. اناجیل مسیهودی؛ 2. ترجمۀ سیماخوس از بایبل (که به زعم شوپس ابیونی بوده است)؛ 3. نوشته‌های منسوب به کلمنت (Ibid.: 14-5). اما چنان‌که خود شوپس تصریح کرده است، در این کتاب اصلی‌ترین منبع او برای شناخت ابیونیان همین منبع اخیر است (Ibid.: 15).

ادعای تحریف‌باوری ابیونیان نیز جزء مطالبی است که شوپس از این منبع برگرفته است. به روایت شوپس، در کریگماتا پترو (Kerygmata Petrou)، یا همان نوشته‌های منسوب به کلمنت،قول به تحریف از زبان خود عیسی بیان می‌شود: «از آن‌رو گمراهید که بخش‌های درست کتاب‌ها را نمی‌دانید و بنابراین از قدرت خدا ناآگاهید».[v] این بدان معنا است که از نظر ابیونی‌ها خود عیسی قائل به «فقرات درست» و «فقرات محرف» در تورات بوده است (Ibid.: 79). به گفتۀ شوپس، طبق تفسیر ابیونی از متی 15: 13 (هر نهالی که پدر آسمانی من نکاشته باشد کنده شود)، مهم‌ترین رسالت عیسی پاک‌سازی تورات از تحریف‌های رخ‌داده در آن بوده است (Ibid.: 77).

بنابراین، برای بررسی صحت ادعاهای شوپس دربارۀ تحریف‌باوری ابیونیان، ابتدا باید اندکی با منبع خاصی که شوپس برای شناخت آنها استفاده کرده است آشنا شویم؛ مخصوصاً به این دلیل که ادعای تحریف‌باوریِ ابیونیان صرفاً بر مطالب همین منبع مبتنی است و اگر این منبع واقعاً ابیونی نباشد، سند قابل اتکای دیگری برای تحریف‌باور دانستن ابیونیان در دست نخواهیم داشت.

نوشته‌های منسوب به کلمنت، در واقع شامل دو اثر به نام‌های مواعظ (Homilies) و تصدیقات (Recognitions) است که ظاهراً از مکاتبات میان پاپ کلمنت اول و پطرس رسول خبر می‌دهد. بخش اعظم این دو اثر کاملاً یکسان است و بقیۀ بخش‌ها هم تفاوت فاحشی ندارند. محققان دربارۀ اینکه کدام یک از روی دیگری نوشته شده است اختلاف نظر دارند. این نوشته‌ها را با نام کریگماتا پترو (مواعظ پطرس) هم می‌شناسند. چنان‌که خود شوپس تصریح می‌کند، منبع اصلی این نوشته‌ها احتمالاً در میانه‌های قرن سوم نوشته شده است. پس از آن در حدود سال 330 میلادی یکی از پیروان آریانوس کتاب مواعظ رااز روی آن تألیف کرده و در نهایت مسیحی راست‌پنداری در حدود سال 360 کتاب تصدیقات را بر اساس آن پدید آورده است (Ibid.: 15-17). هرچند گمانه‌زنی‌ها دربارۀ منبع اصلی این دو اثر هنوز به هیچ نتیجۀ مشخصی نرسیده است، شوپس فرض را بر آن می‌گذارد که آن منبع اصلی منبعی مسیهودی بوده و بنابراین از لابه‌لای این نوشته‌های منسوب به کلمنت یا کریگماتا پترو می‌توان به اطلاعاتی دربارۀ ابیونیان دست یافت. خود شوپس تصریح می‌کند که مبنایش برای انتساب این نوشته‌ها به ابیونیان در واقع همان گزارشِ فوق‌الذکرِ اپیفانیوس است (Ibid.: 15)؛ وگرنه هنوز هیچ یک از روش‌های علمی و انتقادی مدرن نتوانسته است منبع اصلی و بافت پیدایش آن را مشخص کند (Ibid.: 16).

بنابراین، تمام مدعیات شوپس دربارۀ ابیونیان صرفاً بر اساس گزارشی مشکوک از اپیفانیوس دربارۀ ارتباط میان کریگماتا پترو و ابیونیان است. باید توجه داشت که شوپس با چنین فرض و روشی در واقع دنباله‌رو ابیونی‌پژوهانِ قرن نوزدهم است. در آن زمان تلاش برای شناساییِ ابیونیان بر اساس این منبعِ خاص بسیار پررونق بود؛ اما در قرن بیستم صحت این روش محل تردید قرار گرفت. با این ‌حال، شوپس در میانۀ قرن بیستم ترجیح می‌داد همچنان همان روش را دنبال کند.

فاینلی در مقدمۀ رسالۀ دکترایش دربارۀ ابیونیان گزارش مفصلی از تلاش‌های محققان قرن نوزدهم و بیستم برای شناسایی ابیونیان عرضه می‌کند و جایگاه شوپس را در این میان به‌خوبی نشان می‌دهد (Finley, 2009: 12-33). همچنین، نشان می‌دهد که پس از شوپس محققان بزرگی چون اشترکر (در کتاب مسیهودیت در نوشتههای منسوب به کلمنت[vi]) و استنلی جونز (در کتابش دربارۀ قسمت مشکوک تصدیقات[vii]) و فان وورست (در کتابی باز هم مربوط به همان قسمت[viii]) قویاً ارتباط میان نوشته‌های منسوب به کلمنت و ابیونیان را رد کرده‌اند (نک.: Ibid.: 34-8). مثلاً فان وورست از اینکه محققانی مانند شوپس مایل‌اند هر چیز غیرمعمولی را «ابیونی» بنامند به‌شدت انتقاد می‌کند (Ibid.: 38).

به نظر می‌رسد آنچه باعث شده است خود فاینلی رساله‌اش را صرفاً بر مبنای منابع کلاسیک دنبال کند و هیچ اعتنایی به منابعی چون کریگما پترو نکند، همین مشکوک‌بودنِ ارتباط این منبع با ابیونیان است؛ زیرا پس از مرور تمام پژوهش‌های سابق به این نتیجه می‌رسد که هنوز هم نمی‌توان ارتباط مشخصی میان این دو برقرار کرد (Ibid.: 66).

دقیقاً شبیه همین نتیجه‌گیری را در نوشته‌های کِک[ix] نیز می‌توان دید که می‌گوید اگرچه نوشته‌های منسوب به کلمنت بیش از یکصد سال بحث و بررسی شده است «هنوز توافق اندکی دربارۀ این نکتۀ کلیدی وجود دارد که آیا هیچ ارتباطی، هر چه که می‌خواهد باشد، میان این گزیده روایات و ابیونیان وجود دارد یا خیر» (Wessel, 1982: 9).

بنابراین، تا اینجای کار، پژوهش شوپس ضعفی مبنایی دارد و آن ابتنای کار بر پیش‌فرضی کاملاً مشکوک و اثبات‌نشده است. چنان‌که در قسمت قبل دیدیم، اگر قرار باشد فقط گزارش‌های کلاسیک دربارۀ ابیونیان را مبنای قضاوت قرار دهیم و نوشته‌های منسوب به کلمنت را نمایندۀ افکار و عقایدِ ابیونی ندانیم، دیگر دلیلی برای تحریف‌باور دانستنِ ابیونیان باقی نمی‌ماند. با این همه، در ادامۀ مقاله، فرض را بر آن می‌گذاریم که منابع شوپس تصویری واقعی از ابیونیان عرضه می‌کنند و آنان واقعاً به تحریف تورات و/یا انجیل معتقد بوده‌اند. آیا در این صورت استدلال شوپس تمام خواهد بود؟

3. امکان تأثیرپذیری قرآن از ابیونیان

به رغم مشکل مبنایی موجود در پژوهش شوپس، اکنون فرض را بر این می‌گذاریم که واقعاً ابیونیان چنان بوده‌اند که شوپس بر اساس این منابع توصیف کرده است. به عبارت دیگر، اگر بر اساس یافته‌های شوپس فرض را بر این بگذاریم که بالأخره پیش از اسلام فرقه‌ای (ابیونی یا غیرابیونی) وجود داشته است که چنان عقاید خاصی داشته، آنگاه اشکالِ شوپس دربارۀ تأثیرپذیریِ قرآن از آن فرقۀ خاص همچنان پابرجا است. بنابراین، اکنون بحث از اینکه آیا واقعاً نویسندۀ اصلی کریگماتا پترو ابیونی بوده است یا خیر را کنار می‌گذاریم و دربارۀ این بحث می‌کنیم که: آیا بالأخره خودِ این اثر نمی‌تواند منشأ اعتقاد قرآن به تحریف بایبل باشد؟

برای پاسخ به این پرسش جدید، باید دستگاهِ اعتقادیِ کریگماتا پترو را بررسی کنیم تا معلوم شود که اولاً مبنای اعتقاد این منبع به تحریف بایبل چیست و ثانیاً این مبنا چقدر می‌تواند با مبانی قرآنی هماهنگ باشد تا فرض تأثیرپذیری قرآن از این منبع را جدی بگیریم. برای این کار باید به سراغ کتاب شوپس برویم و ببینیم مبانی اعتقادی ابیونیان (به روایت شوپس) چه بوده و آنها چرا قائل به محرف‌بودن بایبل بوده‌اند.

خوش‌بختانه شوپس دربارۀ این مسئله به‌تفصیل و کاملاً به‌روشنی بحث کرده است و برای پاسخ به پرسش بالا متن او نیاز به هیچ توجیه و تأویلی ندارد؛ چراکه فصل کاملی از کتابش را به این موضوع اختصاص داده است (نک.: Schoeps, 1968, chap. 5: 74ff). بر اساس نوشتۀ شوپس، ابیونیان به چهار دلیل قائل به محرف‌بودن بایبل بوده‌اند (Ibid.: 82ff) که همۀ آنها مربوط به فروع دینی یا جزئیات اعتقادی است؛ اما نکتۀ جالب اینکه هیچ کدام از این فروع دینی یا جزئیات اعتقادی با آنچه قرآن بدان معتقد است سازگار نیست؛ بلکه برعکس، در هر چهار نمونه شاهد آنیم که قرآن دقیقاً موضعی ضد آنچه ابیونیان (به روایت شوپس) معتقد بوده‌اند، دارد. در ادامه می‌کوشیم مروری سریع بر این چهار دلیل، و ربط و نسبت آنها با مواضع قرآنی داشته باشیم.

3. 1. اعتقاد به منسوخ‌بودن آیین قربانی

از نظر ابیونیان (تصدیقات 1: 35 به بعد)، مهم‌ترین رسالت عیسی نسخ آیین قربانی بوده است (Schoeps, 1968: 82). این واقعیت نه‌تنها بر کریگماتا پترو مبتنی است، بلکه حتی در انجیل ابیونیان هم شاهد دارد؛ چنان‌که در آن از قول عیسی آمده است: «من آمده‌ام تا قربانی را نسخ کنم، و اگر شما دست از قربانی برندارید، پلیدی دست از شما برنخواهد داشت».

شوپس معتقد است آنچه باعث می‌شد ابیونیان از اینجا به محرف‌بودنِ بایبل معتقد شوند، این بوده است که از نظر آنها آیین قربانی جزئی از سنت موسی نبوده و صرفاً از زمان تبعید بابلی و تحت تأثیر فرهنگ آنجا بوده است که یوشَیّا این آیین باطل را واردِ شریعت کرده است. به عبارت دیگر، توراتی که موسی در سینا دریافت کرده با چیزی که یهودیان و مسیحیان می‌شناسند متفاوت بوده است. از نظر ابیونیان، نسخۀ فعلی حدود هزار سال پس از موسی نگاشته شده و در آن تحریف‌هایی، مانند وضع آیین قربانی، راه یافته است (Ibid.: 83).

پیش‌تر هم گفتیم که ابیونیان به سبب همین اعتقاد از خوردن گوشت پرهیز می‌کردند و معتقد بودند عیسی (و بنابراین همۀ پیامبران راستین) گیاه‌خوار بوده‌اند. اگر مهم‌ترین دلیلِ اعتقادِ ابیونیان به محرف‌بودن بایبل بی‌اعتقادیِ آنها به آیین قربانی باشد، به نظر می‌رسد نیازی به توضیح دربارۀ اختلاف نظر اساسی میان قرآن و ابیونیان در این زمینه نباشد. در قرآن نه‌تنها هیچ مخالفتی با آیین قربانی نشده است، بلکه همواره از آن به گونه‌ای مثبت یاد شده و حتی بدان فرمان داده شده است. به همین ترتیب هیچ نشانه‌ای از توصیۀ قرآن به گیاه‌خواری یا منع از گوشت‌خواری دیده نمی‌شود تا بتوانیم آن را ذره‌ای متأثر از ابیونیان یا متمایل به آنان بدانیم.

در این زمینه، باید اشاره کرد که حتی در قرآن نشانه‌هایی از مخالفت ضمنی، اما آگاهانه، با عقاید ابیونی هم دیده می‌شود. مثلاً در حالی ‌که ابیونیان معتقد بوده‌اند مهم‌ترین ویژگی عیسی اصلاح شریعت موسوی بوده است، قرآن پیوسته تأکید می‌کند که عیسی برای تأیید و تصدیق آیین و شریعت موسی آمده بوده است. اگر تبلیغات کسانی مانند ابیونیان دربارۀ اصلاحگربودنِ عیسی نبود، چه دلیلی داشت که قرآن از میان هزاران ویژگیِ مفروضِ عیسی، بارها بر «مصدق»بودن او تأکید کند؟ به نظر می‌رسد در این تأکیدهای قرآنی با یک بیش‌متنِ (hypertext) ردیه‌ای نسبت به پیش‌متنِ (hypotext) ابیونی (و امثالِ ابیونی) مواجهیم.[x] گویی قرآن در اینجا کاملاً آگاهانه در حال رد نظریات کسانی است که اصرار داشته‌اند تا پیش از عیسی تحریفاتی در شریعت موسی رخ داده بوده و رسالت عیسی «اصلاح» (و نه تصدیقِ) آن شریعتِ سابق بوده است.

بنابراین، دربارهِ مهم‌ترین مبنای اعتقادِ ابیونیان به تحریف بایبل، قرآن نه‌تنها هیچ موافقتی با این مبنا ندارد، بلکه به نظر می‌رسد آگاهانه در حال واپس‌زنیِ آن است و به همین دلیل متأثردانستن قرآن از ابیونیان به آن معنایی که شوپس ادعا کرده است، مدعایی بی‌مبنا و ساده‌انگارانه به نظر می‌رسد. اما هنوز لازم است سایر دلایل اعتقاد ابیونیان به تحریف را هم به همین روش بررسی کنیم.

3. 2. انتقاد به پادشاهی

به گزارشِ شوپس: «از نظر ابیونیانِ داستان کلمنت، پادشاهی چنان در معرض سوءظن بود که منابع بایبلیِ مرتبط با این رسم هم جزء فقرات دروغین محسوب می‌شدند. طبق تصدیقات 3: 52 پادشاهی بخشی اصیل از محتوای شریعت نبوده است» (Schoeps, 1968: 85). احتمالاً به سبب جنگ‌ها و خونریزی‌های پادشاهان بنی‌اسرائیل، ابیونیان بیشتر مایل بودند داورانِ بنی‌اسرائیل را مطرح کنند تا پادشاهان را. تصدیقات همچنین پادشاهان باستانی اسرائیل، از جمله داود و سلیمان، را «حاکمان ستمگر، نه پادشاهان» می‌خواند. خلاصه آنکه بنا بر مواعظ 3: 52 «دوران پادشاهی اسرائیل گذشته است، چون پادشاهی با امر و نصب الاهی نبوده است» (Ibid.: 85). در این میان طبیعی است که داود و سلیمان هم از تیغ تیز انتقاداتِ ابیونی در امان نمانده باشند (نک.: Ibid.: 86).

با توضیحات بالا، به نظر می‌رسد دومین دلیل ابیونیان برای تحریف‌باوری، باز هم در نقطه‌ای دقیقاً مقابل مواضع قرآن قرار می‌گیرد. این بار هم قرآن نه‌تنها هیچ نگاه منفی‌ای به نهادِ پادشاهی در بنی‌اسرائیل ندارد، بلکه اتفاقاً با لحنی کاملاً مثبت دربارۀ الاهی‌بودن این نهاد و نصب پادشاهان سخن می‌گوید (نک.: بقره: 246 به بعد). قرآن همچنین بارها از اعطای «مُلک» به بنی‌اسرائیل یاد کرده است (مثلاً نک.: بقره: 251؛ نساء: 54؛ ص: 20، 35).

در این میان مخصوصاً جایگاه والای داود و سلیمان در قرآن، هم به عنوان پادشاه و هم به عنوان پیامبر، شایان توجه است. برخلاف ابیونیان که بیشتر به داوران بنی‌اسرائیل توجه می‌کردند تا پادشاهان، قرآن تقریباً هیچ سخنی از داوران به میان نمی‌آورد و همواره از ملک و سلطنت داود و سلیمان با تمجید و تکریم سخن می‌گوید. اگر جنگ‌ستیزیِ ابیونیان دلیل مخالفت آنها با پادشاهان بوده است، قرآن در کنار رویکردهای صلح‌طلبانه‌اش، هر جا که نیاز باشد به جنگ و کشتار هم فرمان می‌دهد و این را در تضاد با هویت الاهی خود نمی‌بیند. بنابراین، طبیعی است که وجود داستان‌هایی راجع به جنگ‌ها و کشتارهای پادشاهان بنی‌اسرائیل را هم دلیلی بر جعلی‌بودن آن فقرات نداند. با این اوصاف، منطقی به نظر نمی‌رسد که مخالفت با نهاد پادشاهی در بنی‌اسرائیل را دلیلی فرض کنیم که قرآن بر اساس آن به وقوع تحریف در بایبل عبری بوده معتقد باشد.

3. 3. پیامبران دروغین

بنا بر یافته‌های شوپس، ابیونیان نه به انبیای بنی‌اسرائیل (یعنی انبیای پس از موسی) و نه به کتب انبیا (نویئیم) اعتقاد نداشته‌اند؛ چراکه معتقد بوده‌اند آنان پیامبران واقعی نبوده‌اند و آنچه تحت عنوان «وحی» عرضه می‌کرده‌اند، صرفاً نتیجۀ خلسه‌های غیرمقدس بوده است (Schoeps, 1968: 88). از توضیحات شوپس برمی‌آید که حتی قسمت مکتوبات (نویئیم) هم از این لحاظ ملحق به کتب انبیا بوده و نزد ابیونیان ارزشی نداشته است (Ibid.: 91). بنابراین، گویی آنها مانند سامریان فقط تورات را معتبر می‌دانسته‌اند که آن هم، طبق توضیحات قبلی، خالی از دخل و تصرف و جعل نبوده است.

آنها بر اساس نوعی اعتقاد به تقابل میان خیر و شر، که آن را با نماد مردانگی و زنانگی توصیف می‌کردند، معتقد بودند پیش از هر پیامبر راستینی یک پیامبر دروغین (به‌اصطلاح یک پیامبر زن) ظهور کرده است. بنابراین، پیش از پیامبران راستینی چون هابیل، اسحاق، یعقوب و موسی، پیامبران دروغینِ قابیل، اسماعیل، عیسو و هارون آمده‌اند. ابیونیان این پیامبران دروغین را «پیامبران زن» یا «نبیّه» می‌خوانند  (Ibid.: 89). به این فهرست باید کسانی مانند ایلیا و یحیای تعمیددهنده را نیز افزود (Ibid.: 90).

با توضیحات بالا، روشن است که باز هم با مبنایی غیرقرآنی و حتی ضدقرآنی برای تحریف‌باوری مواجهیم. در قرآن هیچ تعریضی به جایگاه والای انبیای بنی‌اسرائیل دیده نمی‌شود؛ بلکه برعکس، همواره از تمام آنها با نهایت احترام و تکریم، و حتی تکریمی بالاتر از آنچه نزد یهودیان و مسیحیان دیده می‌شود، یاد می‌کند. به همین ترتیب، کتاب‌های انبیای گذشته، مخصوصاً زبور داود، پیوسته محترم بوده و حتی در قرآن به آن ارجاع شده و هیچ‌گاه سخنی از غیروحیانی‌بودن آنها به میان نیامده است.

نکتۀ بسیار مهم آنکه، قرآن حتی اگر هم به طور ضمنی به وجود پیامبران دروغین قائل باشد، قطعاً نگاهی از قبیل آنچه ابیونیان به مقولۀ پیامبران دروغین (در دوگانۀ پیامبران مرد و زن) داشتند، ندارد. برخلاف ابیونیان، قرآن شخصیت‌هایی چون هارون، اسماعیل و یحیی را پیامبران راستین می‌داند و آنها را در کنار سایر پیامبران می‌ستاید؛ چنان‌که هیچ نگاه زن‌ستیزانه‌ای هم در قرآن دیده نمی‌شود تا بخواهد از مفهومی مانند «نبیّه‌ها» سخن بگوید؛ برعکس، قرآن هیچ فرصتی را برای تکریم زنان مؤمن، مانند مریم و همسر فرعون، از دست نمی‌دهد و در عباراتی کلی زنان مؤمن (مؤمنات) را هم مثل مردان مؤمن خطاب قرار می‌دهد و می‌ستاید.

با این توضیحات، آشکار است که از این لحاظ نمی‌توان هیچ سازشی میان قرآن و ابیونیان دید تا بر اساس آن بخواهیم در بحث تحریف، قرآن را متأثر از ابیونیان بدانیم.

3. 4. مضامین سخیف بایبل

اما چهارمین دلیل ابیونیان برای تحریف‌باوری موضوعی آشنا، دست‌کم در سنت اسلامی، است: وجود عبارات سخیف و توجیه‌ناپذیر در بایبل. اساساً یکی از مهم‌ترین دلایل اعتقاد بسیاری از عالمان مسلمان به محرف‌بودن بایبل این است که در آن مطالبی سخیف و ناروا دربارۀ شخصیت‌های مقدس می‌یابند که از نظر آنها توجیه‌پذیر نیست. اما مصداق این عبارات سخیف از نظر ابیونیان چیست؟

چنان‌که شوپس گزارش کرده است «عبارات انسان‌انگارانۀ بایبل دربارۀ خدا مخصوصاً تمام مطالب مربوط به اوصاف و افعال خدا و فعل و انفعالات احساسی و عاطفی او» از این قبیل است (Ibid.: 92). از این لحاظ به نظر می‌رسد ابیونیان به تنزیه و تقدیس حداکثری متمایل بوده‌اند، تا جایی ‌که می‌گفته‌اند: «هر چه راجع به خدا گفته یا نوشته شده، دروغ است» (Ibid.: 93).

همین تقدیس‌گرایی دربارۀ پیامبران هم به شکل دیگری ظهور می‌کند، تا جایی که آنها نه‌تنها مطالبِ محل انتقاد عالمان مسلمان، مثل مستیِ نوح را خلاف شأن الاهی این کتاب می‌دانسته‌اند، بلکه حتی مصادیق این قبیل جعلیات را به مضامینی مثل هبوط آدم، آدم‌کشیِ موسی و چندهمسری ابراهیم و یعقوب هم توسعه می‌داده‌اند (Ibid.: 94).

هرچند در میان چهار دلیل ابیونیان برای تحریف‌باوری، این دلیل آخر اندکی با دستگاه اعتقادی قرآن سازگارتر به نظر می‌رسد، همچنان راهی برای پذیرش ادعای شوپس مبنی بر تأثیرپذیریِ قرآن از ابیونیان وجود ندارد. قرآن نه‌تنها هیچ وقت به این دلیل انتقادی بر بایبل وارد نکرده، بلکه بسیاری از مضامین محل انتقاد ابیونیان را تأیید هم کرده است؛ چنان‌که از هبوط آدم و آدم‌کشیِ موسی، و مسائل دیگری مانند غضب یونس یا دروغ‌های ابراهیم و یوسف، بدون هیچ مشکلی یاد کرده و هیچ کدام از اینها را موجب کسر شأن پیامبران یا مخل به جایگاه الاهی آنها ندانسته است.

بنابراین، اگر ادعای شوپس این بود که عالمان مسلمان در این زمینه متأثر از ابیونیان بودند، چنان‌که لاتساروس-یافه مدعی است، باز هم ادعای او در خور توجه بود؛ اما اینکه قرآن بر اساس چنین دلیلی به وقوع تحریف معتقد شده باشد و بنابراین متأثر از ابیونیان بوده باشد، ادعایی است که به هیچ وجه پذیرفتنی به نظر نمی‌رسد.

نتیجه

این مقاله نشان داد که در استدلال برخی غربیان راجع به تأثیرپذیری قرآن از ابیونیان در اعتقاد به تحریف بایبل، حتی اگر صغرای قضیه (یعنی اعتقاد قرآن به تحریف بایبل) را بپذیریم، پذیرش کبرای قضیه با موانع تاریخی متعددی روبه‌رو خواهد بود؛ زیرا از سویی بررسی معتبرترین منابع کهن تاریخی نشان می‌دهد که اساساً متهم‌کردن ابیونیان به تحریف‌باوری هیچ مستند تاریخی قابل اتکایی ندارد و در واقع حاصل اتهام‌پراکنی‌های بی‌مبنای فرقه‌نگاران متأخر مسیحی است که مستندشان در این اتهام‌زنی برخی منابع مشکوک تاریخی است که انتساب آنها به ابیونیان با اما و اگرهای بسیار همراه است. از سوی دیگر، حتی اگر دعاوی مطرح‌شده در این منابع فرقه‌نگاری متأخر را بپذیریم و بر اساس آنها فرض را بر تحریف‌باوری ابیونیان بگذاریم، آنگاه در مقایسه میان دستگاه اعتقادی ابیونیان و دستگاه اعتقادی قرآن، اتفاقاً به نقاط افتراق مهمی برمی‌خوریم که دقیقاً تشکیل‌دهندۀ مبانی تحریف‌باوری ابیونیان است؛ در حالی ‌که قرآن با تک‌تک آن گزاره‌ها مخالفت جدی دارد؛ این مضامینِ ابیونی، که قرآن با آنها مخالف است، عبارت‌اند از: منسوخ‌دانستن قربانی، بدبینی به پادشاهان بنی‌اسرائیل، دروغین‌دانستن پیامبرانی مثل اسماعیل و هارون، و سخیف‌دانستن مضامینی از بایبل که قرآن تأیید می‌کند.

در نتیجه، اگر بر اساس تحقیقات تاریخی موثق، ابیونیان را خارج از دایرۀ تحریف‌باوران بدانیم، کبرای استدلال فوق نفی می‌شود و در نتیجه نمی‌توان قرآن را در اعتقاد به تحریف بایبل متأثر از ابیونیان دانست؛ و اگر عجالتاً فرض را بر تحریف‌باوری ابیونیان بگذاریم، با این مشکل مواجه می‌شویم که مبانی ابیونیان برای اعتقاد به تحریف بایبل همگی از نگاه قرآن مردود است و بنابراین باز هم راهی برای متأثردانستن قرآن از ابیونیان در این زمینه وجود نخواهد داشت.

پی‌نوشت‌ها



[i]. برای گزارشی از تحریف‌باوران پیشااسلامی، نک.: طباطبایی و مهدوی‌ راد، 1395.

[ii]. Against Heresies, Original Title: Refutation and Subversion ov Konwledge Falsely So-Called

[iii]. انجیل عبرانیان را تعدادی از آبای کلیسا که با شهر اسکندریۀ مصر مرتبط بودند، مانند کلمنت، اوریگن، دیدیموس نابینا و جروم، نیز نقل کرده‌اند. هرچند انجیل عبرانیان در طول تاریخ از میان رفته، امروزه محققانی چون بارت اِرمان در تلاش‌اند بخش‌هایی از آن را بر اساس نقل‌قول‌های آبای اولیۀ کلیسا مانند اوریگن، دیدیموس نابینا و جروم بازیابی کنند. از نظر اِرمان، این انجیل به زبان یونانی نوشته شده و حاوی وقایع مهمی از زندگی عیسی بوده است، شامل تعمید، وسوسه و رستاخیز او؛ هرچند روایت این وقایع آن‌قدر متفاوت با روایت‌های رسمی است که بتوانیم آن را بازماندۀ سنت شفاهی مستقلی بدانیم (Ehrman, 2003a: 15). به سبب وجود شباهت‌هایی میان آموزه‌های این انجیل با آموزه‌های گنوسی، این انجیل را نزدیک‌ترین انجیل مسیهودی به عقاید گنوسی دانسته‌اند (Ibid.: 15). در یکی از نقل‌قول‌های اوریگن از انجیل عبریان، مادر عیسی روح‌القدس توصیف شده است (نک.: Ibid.: 16, n. 2). بارت ارمان بخش‌های بازیابی‌شدۀ انجیل عبریان را یکجا گرد آورده و به انگلیسی ترجمه کرده است (نک.: Ibid.: 16).

[iv]. دربارۀ این نوشته‌ها در ادامه بحث خواهیم کرد.

[v]. این سخن عیسی در متی 22: 29 چنین نقل شده است: «عیسی در جواب ایشان گفت: گمراه هستید از این‌رو که کتاب و قوّت خدا را درنیافته‌اید».

[vi]. George Strecker, Das Judenchristentum in den Pseudoklementinen (TU 70, 2nd ed. Rev.; Berlin: Akademie-Verlag, 1981).

[vii]. F. Stanley Jones, An Ancient Jewish Christian Source on the History of Christianity: Pseudo-Clementine Recognitions 1.27-71 (SBLTT 37, Christian Apocrypha Series 2; Atlanta: Scholars Press, 1995).

[viii]. Robert Van Voorst, The Ascents of James: History and Theology of a Jewish-Christian Community (SBLDS 112; Atlanta: Scholars Press, 1989).

[ix]. Keck, L. E. ZNW, 57 (1966), 54-78.

[x]. برای آگاهی از تعاریف بیش‌متن و پیش‌متن نک.: نامور مطلق، 1386: 95.

منابع

احمدی، محمدحسن (1393). مسئله‌شناسی تحریف، قم: انتشارات دانشکدۀ اصول‌الدین.

توفیقی، حسین (1395). تفسیر پنج موضوع قرآنی، قم: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب.

سلامی، احمد؛ ایازی، سید محمدعلی (1397). «مقصود از تورات و انجیل در قرآن»، در: پژوهش‌های قرآنی، ش86، ص76-101.

طباطبایی، محمدعلی؛ مهدوی راد، محمدعلی (1395). «تاریخ انگاره تحریف بایبل در دوران پیشااسلامی»، در: پژوهش‌های ادیانی، ش7، ص9-28.

طباطبایی، محمدعلی (1396). بررسی زمینه‌های تاریخی اعتقاد به تحریف تورات و انجیل در میان مسلمانان نخستین، رسالۀ دکتری علوم قرآن و حدیث، استاد راهنما: محمدعلی مهدوی راد، قم: پردیس فارابی دانشگاه تهران.

طباطبایی، محمدعلی (1397 الف). «سیر تاریخی پژوهش‌های غربی دربارۀ انگارۀ اسلامی تحریف بایبل»، در: مطالعات تطبیقی قرآن کریم و متون مقدس، ش1، ص 49-82.

طباطبایی، محمدعلی (1397 ب). «دین‌پژوهی ایرانی و مشکل معادل‌گزینی: پیشنهاد معادل‌هایی پارسی برای چند اصطلاح کلیدی»، در: آینه پژوهش، ش173، ص33-46.

فاریاب، محمدحسین (1388). «تحریف تورات و انجیل از دیدگاه قرآن»، در: معرفت، ش143، ص137-153.

مسعودی، فروغ؛ صادق‌نیا، مهراب (1396). «الهامی‌بودن تورات به روایت قرآن کریم و سنت دینی یهود»، در: پژوهش‌های ادیانی، ش10، ص25-40.

نامور مطلق، بهمن (1386). «ترامتنیت: مطالعۀ روابط یک متن با دیگر متن‌ها»، در: پژوهش‌نامۀ علوم انسانی، ش56، ص83-98.

Burton, John (1992). “The Corruption of the Scriptures,” in: Occasional Papers of the School of Abbasid Studies 4, pp. 95-106.

Di Matteo, Ignazio (1992). “Il tahrif od alterazione della Bibbia second I musulmani,” in: Bessarione (Rome) 38, pp. 64-111; 233-260.

Ehrman, Bart (2003a). Lost Scriptures, Books That Did Not Make It into The New Testament, Oxford: Oxford University Press.

Ehrman, Bart (2003b). Lost Christianities, the Battles for Scripture and the Faiths We Never Knew, Oxford: Oxford University Press.

Finley, Gregory C. (2009). The Ebionites and “Jewish Christianity”: Examining Heresy and the Attitudes of Church Fathers, Ph.D. dissertation, The Catholic University of America, Washington, D.C.

Häkkinen, Sakari (2005). “Ebionites”, in A. Marjanen & P. Luomanen (eds.), A Companion to Second-Century Christian “Heretics”, Leiden: Brill.

Kohlberg, Etan; Amir-Moezzi, Mohammad Ali (2009). Revelation and Falsification: the Kitāb al-qirāʾāt of Aḥmad b. Muḥammad al-Sayyārī, Leiden: Brill.

Lazarus-Yafeh, Hava (1992). Intertwined Worlds: Medieval Islam and Bible Criticism, Princetion, NJ: Princeton University Press.

Muir, William (1850). The Testimony Borne by the Coran to the Jewish and Christian Scriptures, 2nd ed, Allahabad. [London, 1885].

Nickel, Gordon (2011). Narratives of Tampering in the Earliest Commentaries on the Qur’ān (History of Christian-Muslim Relations, vol. 13), Brill: Leiden.

Reynolds, Gabriel Said (2010). “On the Qurʾānic Accusation of Scriptural Falsification (taḥrīf) and Christian Anti-Jewish Polemic,” in: Journal of the American Oriental Society 130, pp. 189–202.

Schoeps, Hans-Joachim (1968). Jewish Christianity: Factional Disputes in the Early Church, translated by Douglas R. A. Hare, Philadelphia: Fortress Press.

Wansbrough, John (1978). The Sectarian Milieu: Content and Composition of Islamic Salvation History, Oxford: Oxford University Press.

Watt, W. Montgomery (1955-6). “The Early Development of the Muslim Attitude to the Bible,” in: Transactions of the Glasgow University Oriental Society 16, pp. 50-62.

Wessel, W.W. (1982). “Ebionites” in: Geoffrey W. Bromiley (ed.), The International Standard Bible Encyclopedia, fully revised, Michigan: William B. Eerdmans Publishing Company, Vol. 2, pp. 9-10.

Wilken, Robert L. (2005). “Ebionites”, in: Lindsay Jones (ed.), Encyclopedia of Religion, 2nd edition, Thomson Gale, vol. 4, pp. 2595-6.